؛دفترچه ات را محكم گرفته اي و از مطب پزشك بيرون مي آيي. هم نگران وقتي و هم هزينه. بعد از يك ساعت و نيم نشستن در اتاق انتظار آقاي دكتر، ايشان بدون توجه به حرف هايت بلافاصله برايت عكس و آزمايش مي نويسد و تو را مي فرستد كه بروي.چپ و راست خيابان پر است از تابلوي پزشكان رنگارنگ و خب طبيعي است كه پياده رو و خيابان شلوغ است. شلوغ شلوغ و تو آرزو مي كني كاش روزي اين خيابان خلوت خلوت شود.
از روبه رويت يك زن و مرد جوان مي آيند. دخترك نازي در آغوش زن گريه مي كند. گريه اش عجيب دلت را مي سوزاند. معلوم است كه حال خوشي ندارد. مرد ناگهان روبه رويت مي ايستد و بي مقدمه كتش را در مي آورد و به سمت تو دراز مي كند. نمي فهمي. متعجب نگاهش مي كني. از شرم و عصبانيت كاملا برافروخته است. ظاهر آبرومندي دارند و به همه چيز مي خورند جز مجنون يا گدا. 


مرد با خشونتي كه از آن استيصال مي بارد مي پرسد: چند مي خري؟ مي پرسي: چه را؟ با همان عصبانيت، بدون آن كه به تو نگاه كند، مي گويد: اين كت را چند مي خري؟ غيرت و غرور مردانه و عشق به فرزند آنچنان مرد را درهم شكسته كه نمي داند چگونه بايد رفتار كند. همسرش كه اين را مي فهمد دخالت مي كند: از شهرستان آمده ايم. به خدا، گدا نيستيم. براي درمان دل درد دخترم آمده ايم ولي پولمان تمام شده. دكتر، عكس، آزمايش و ... ديگر پولمان تمام شده ولي حال اين دختر خوب نشده. شوهرم كارمند ... است. ما گدا نيستيم، چيزي براي فروش نداريم. فقط كت همسرم هست، شما را به خدا بخريد، هرچه مي خواهيد بخريد.


به مرد نگاه مي كني. ديگر كاملا شكسته است. حال او از حال دخترش به مراتب بدتر است. اكنون مي فهمي كه چگونه ممكن است، هزينه هاي درمان مردم را و زندگيشان را نابود و تباه كند. دخترك هنوز گريه مي كند بي آن كه بداند بر سر پدرش چه آمده است.